تبليغاتX
کاش می شد هیچ کس تنها نبود...؟ welcome
(( کاش می شد دیدنت رویا نبود......!))

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

پدرم

             پدرم!در چشمانت عشق موج مي زد اما سردي نگاهت آن را از من دريغ مي كند

               دلم نوازش دستان مهربانت را مي خواهد؛دلم امنيت آغوشت را مي خواهد و

             اشكهايم استواري شانه هايت را..... ولي همه را از من دريغ كردي؛ آخر چرا؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

روزي كه آخرين نگاهت را به من  هديه دادي از ياد نمي برم.

چشمانم باراني بود و دلم آشوب. روزي كه تو رفتي ؛ در سراب كوير دلم گم شدم

شايد نمي دانستي پرنده ي زخمي روحم پشت ميله هاي قفس عشقت بوده و راهي براي يافتنت

نداشته است. و هنوز هم گلوي پر از بغض من؛ بعد از پر كشيدن تو صدايت مي زند كه شايد باد صدايم را به گوشت برساند و تو بشنوي كه هنوز دوستت دارم!

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

می دانی آرزوم چیه؟

شاید هم آرزو نباشه ............

این که وقتی باهاتم

در تنهایمون مثل دو تا بچه کنار هم بشینیم

اصلا به این دنیا فکر نکنیم

دیگه هیچ چیز برامون مهم نباشه

به هیچ چیز توجه نکنیم

فقط من تو را داشته باشم و تو فقط منو

به غروب آسمان تنهایی

به ستارگان محبت

به ماه مهربون

نگاه کنیم و هیچ کس نتونه این تنهایی لذت بخش را از ما بگیره

یا که آرزو داشتم که فقط و فقط من وتو در این دنیا باشیم

کسی سکوت تنها یمون را نشکند اونوقت

من قلبم را برای همیشه بهت هدیه بدم ومن

قلبتو ازت هدیه بگیرم تا هیچ وقت ما دو تا همدیگر را گم نکنیم

و برای همیشه اگر همدیگر را ندیدیم بتونیم همدیگر را احساس کنیم

کاش می توانستم این کار را بکنم و دیگر ترس از جدا شدن تو را نداشته باشم

ای کاش!!!

اون موقع هر وقت قلبت می زد یاد من می افتادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

خدایا آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟

همینو می تونم بگم.

آدم باید چی کار کنه وقتی داره با هزار

امید و آرزو روزها رو سر می کنه تا به لحظه ای برسه که

تمام مدت انتظارش رو می کشیده

وقتی با ذوق و شوق و با تمام وجودش

داره می ره که تنها عشقش و ببینه .کسی رو که براش

جون می ده.

اون وقت وقتی داری با تمام وجودت دعا می کنی که خدایا باشه و من ببینمش وقتی

 می رسی فقط جای خالیش رو ببینی و صدای گریه هاش.

اون موقع چی کار می کنی؟؟؟؟؟؟

می دونی من چی کار کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط با بغضم سرم بلند کردم و گفتم :

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آخه چرا؟؟؟؟؟؟

مگه من چی خواسته بودم ازت؟؟؟؟؟

فقط اینکه خواستم برای بار آخر ببینمش خیلی چیز زیادیه؟؟؟؟

واقعاْ می خوام بدونم خیلی؟؟؟؟؟؟؟

خدایا باشه

هر چی تو می خوای

ولی من دیگه نمی خوام که باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

تا حالا شده عاشق بشي، 
 
 ولي دلت نخواد كه بدونه ؟

تا حالا شده تمام شب گريه كني،

 بدون اينكه بدوني چرا؟

شده دلت بخواد تا صبح بيدار بموني ،

 ولي بدوني به جائي نميرسي ؟

تا حالا شده رفتنش رو تماشا كني ،

 اما نخواي بره و بعد آروم تو دلت بگي

 " دوستت دارم " ،

اما نخواي بدونه ؟

تا حالا شده ؟!؟!

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

دلم گرفته

دلم گرفته است...ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد حال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

در اتاق تاریک قلبم نور کبریتی سو سومیزند.
شاید هنوز امید داشته باشم به آمدن آن چشمان!
شاید آنها پشت دری ایستادند که من هرگز آن در را نگشوده ام.
نمیدانم...
شاید هرگز نیایند...
شاید برای همیشه در تنهایی خویش غوطه ور باشم!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

   

گريه نكن عزيز بي گناه من
منو ببخش بگذر از اشتباه من
گناهمو بذار به پاي سرنوشت
به پاي اون كه قصه ي مارو نوشت
نميتونم اين دل و سر به راه كنم
ازم نخواه باز تو چشات نگاه كنم
منو ببخش گناه عشق گردن من
منوببخش حرف گذشت رو نزن
مرگ برام گريه ي بي صداي تو
گريه نكن فداي گريه هاي تو
سخته برام  اما بايد از تو گذشت
بايد برم اينجوري بوده سر گذشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

   

کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز

کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده

کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد

 بي تو بودن گرفته

کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت

 گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده

کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام

کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

 و چقدر به حضور سبزت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم

این همه که من به تو فکر کنم

 تو هم به من فکر می کنی؟

love me farnaz

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط نگار  | 

مي گن ديگه كسي اشكاش بوي عشق نمي ده و زلال نيست

ميگن ديگه كسي دلش واسه كسي تنگ نمي شه

آخه دلا مثل سنگ شده.ديگه هروقت بارون مياد

بوي خاك بلند نمي شه،آخه كسي از بوي بارون و

خاك مست نمي شه.همه ي آدما حرمت عشق رو شكستن

ديگه عشقي نمونده.ديگه كسي به كسي گل نمي ده

وگل ها زيره پا له مي شن!

اما قلبم مي گه كه كسي هست كه به تو ارزش و بها بده

كسي كه دوست داره و به يادته!كسي كه تا اسمشو ميارم

صدامو مي شنوه و اجابت مي كنه

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

نمي بخشم كسي بي عاطفه مثل تورا هرگز نمي بخشم ومي داني گناهت را چرا هرگز نمي بخشم

به عمرم لحظه اي با خود چنين خلوت نكردم تورا آغاز درد انزوا هرگز نمي بخشم

غزل هاي كه بال افشان مرا هر روز مي بردند ار اينجا خانه ام تا نا كجا هرگز نمي بخشم

نگاه ساده ات دست از خيالم بر نيمي دارد من آن را باني اين ماجرا هرگز نمي بخشم

غريبي را گمان كردم كه با تو مي برم از ياد تورا آري به ظاهر آشنا هرگز نمي بخشم

گناه چشمهايت را از آن روز كه با احساس مرا مي خواند بي تابانه....هرگز نمي بخشم

تمام برگهاي دفترم پر مي شود امشب از اين شعري كه مي گويد

---<<تورا هرگز نمي بخشم>>----

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

مي خوام فراموشت كنم من ديگه غزل نميگم واسه تو

        اشكامو هدر نميدم واسه تو   

 تو دقيقه هاي تلخ انتظار چه ميدوني چي كشيدم واسه تو

 من مي خوام ديگه فراموشت كنم

تو بمون با اون غرورلعنتي

 قبل رفتنم ولي بذار بگم خيلي سنگي ٬ خيلي بي محبتي

 بعد از اين ٬ كاري به من نداشته باش

 اين روزا ٬ روزاي ترديد منه

نمي خوام مثل هميشه رد بشم

وقت امتحان دل بريدنه منه

 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط نگار  | 

   بهت نمي گم كه دوست دارم ولي قسم ميخورم كه دوست دارم

   بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت ميدم چون همه چيزم تويي نمي خوام

   كه خوابت رو ببينم چون تو خيلي خوش تر از خوابي اگه يه روز چشمات پر اشك شد

   ودنبال يه شونه بودي تا گريه كني صدام كن قول ميدم اشك هاتو پاك كنم و منم با تو گريه

  كنم اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي تا سرش داد بزني صدام كن قول ميدم ساكت بمونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط نگار  | 

 

پسره ميگفت آخه تو بگو به چی من دل خوش كردی؟ به چی اين وضعيت نامعلوم؟ شرايط من عادی نيست. اينو ميفهمی؟ تو هنوز كوچيكی. كوچيك تر از اونی كه اين چيزا رو تحمل كنی. چرا نميخوای قبول كنی من مناسب تو نيستم؟ همه آدما زندگی ميكنن كه به آرامش برسن، اما تو داری آرامشو از خودت ميگيری.

 

دخترك فقط سكوت كرده بود. با چشمهای مبهوت سرشو پايين انداخته بود و فقط گوش ميداد. كاش ميتونست حرف بزنه. كاش ميتونست بگه كه من به هيچی تو دل خوش نكردم، بلكه تو تنها دل خوشی منی. من وضعيت تو رو درك ميكنم. حتی بدتر از اينو پيش بينی ميكنم. من ميخوام تو اين وضعيت كنارت باشم. از كشيدن رنج های تو لذت ميبرم. از نداشتن آسايش لذت ميبرم چون با تو به آرامش ميرسم.

 

كاش ميتونست بگه كه رنج هاتو منم حس ميكنم. چه كنارم باشی چه نباشی. كاش بغض نكرده بود.

                                                                   

                                                                               

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

چيه دلم،گرفتي واسه چي داري گريه ميکني ؟ چيه دلم،شکستي واسه

کي داري گريه ميکني ؟ چيه دلم، غريبي چي ديدي داري گريه ميکني ؟

ميگي گذاشته رفته اوني که مثل نفس تو بود ميگي دلتُ شکسته اوني که

 همه ي کس توبود ميگي ديدي نموندش پاي همه ي حرفهايي که زده بود

دل من ميدونم داري ديوونه ميشي امابازبي خيالش دل من ميدونم داري

 ويرونه ميشي اما بازبي خيالش چيه دلم،گرفتي واسه چي داري گريه

ميکني ؟ چيه دلم،شکستي واسه کي داري گريه ميکني ؟

چيه دلم، غريبي چي ديدي داري گريه ميکني؟

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط نگار  | 

 

 

مردو زن جواني سوار بر موتور در دل شب  مي راندند آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند 
 
 زن :يواش تر برو من مي ترسم 
  مرد : نه اينجوري خيلي بهتره
زن: خواهش مي کنم من خيلي مي ترسم

 مرد: خوب اما اول بايد بگي که دوستم داري 
  زن :دوست دارم حالا مي شه يواش تر بروني 
 مرد :منو محکم بگي

   زن : خوب حالا مي شه يواش تر بروني 
   مرد : باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري روی
سره  من برداری و روی سر خود بگذاري آخه نمي تونم راحت برونم اذيتم مي کنه.
روز بعد واقعه اي در روزنامه اي ثبت شده بود. برخورد موتور

 سيکلت با ساختمان حادثه آفريد .   در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد يکي  از دو سر نشين زنده ماند و ديگري در گذشت . مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . سپس بدون اينک زن جوان را مطلع کند .با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سره او

گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود

 و خودش رفت تا او زنده بماند .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

                                 

                                             يـــــــاد بگيرم


              که نمي توان ديگران را مجــــــــــبور به دوست داشتن خود کرد.


             اما مي توان محبوب ديــــــــــــــــــگران شد


                                              ياد بگيرم که خوب نيست


                                           خود را با ديگران مقايسه کنیم


         ياد بگيرم که ثروتمند کسي نيست              که دارايي بيشتري دارد
 

    بلکه


    کسي است که نياز کم تري دارد


            ياد بگيرم که ظرف چند ثانيه  مي تــــــــــوانيم 


                      ايجاد کنيم زخمي عميق در دل کساني که دوست شان داريم


                                           و ســــــــــــال ها وقت لازم خواهد بود


                                                      تا آن زخم التيام يابد


                                 با بخشيدن بخشش ياد بگــــــــيرم


                  ياد بگيرم کساني هستند که ما را عـــــــــميقا دوست دارند


                           اما بلد نيستند احساس شان را ابراز کنند


                                            يا نشان دهند


                                       ياد بگيرم که مي شود


                               دو نفر به يک موضوع نگاه کنند


                                    و آن را  متفاوت ببينند


                          ياد بگيرم که هميشه کافي نيست 


                     ديگران ما را ببخشند بلکه خودمان هم بايد


                                خــــــــــود را ببخشند


                                             و يـــــــــــــــــــاد بگيرم


                                            که خدا اين جـــــــا هست


                                همـــــــــــــــــيشـــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

                               

                                                         

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط نگار  | 

                                           من زندگیم را با آسمان تقسیم کردم

                                        و آسمان رنگ آبی اش را به زندگی من داد

                                 آسمان در چشمان تو صاف و روشن است

                        من آسمان را دوست دارم    چون برق چشمان تو را در آن می بینم

                                         من رویا هایم را در آسمان می بینم

                                  و من آخرین بار آسمان را در چشمان تو دیدم

                                 پس اگر خواستی فردا مرا ببینی آسمان را نگاه کن

                               چون  فردا آسمان از آن من است

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط نگار  |